تا دل هزره گرد من رفت به چین زلف او...
میدانی؟هرزگی که گناه نیست،هست؟گاهی وقت ها دوست داری تمام تنت را تبخیر کنی و بچکانی در کالبد مردی...مردی که کنار دستت نشسته است..گاهی حتی توی تاکسی که می نشینم،دلم می خواهد طعم رژ لب جدیدم را با بغل دستی ام که زیاد شبیه است به اولین عشق دوران جوانی ام تقسیم کنم!
هرزگی که گناه نیست،هست؟ گاهی وقت ها که کنارم می نشینی،عجیب هوایی می شوم که دست هایم را روی پاهایت بگذارم و حس شهوتناک این سالها را که از آن فراری بوده ام،منتشر کنم در تن داغ تو و ذوب شوم در لحظه های کشدار نفس هایمان...
هرزگی که گناه نیست،هست؟دلم می خواهد یک شب به جای تمام فاحشه های شهر،طعم تلخ هم آغوشی های کثیف را بچشم یا به جای آن دخترک که شبها باید با پول بر می گشت از خانه بیرون بروم و ببینم فروختن چیزی از جنس "خودت"، فروختن دردهایت چه حسی دارد...
هرزگی که گناه نیست،هست؟دلم یک موسیقی دیوانه کننده می خواهد،از آن دست موسیقی ها،که فقط در موبایل ابیها یافت می شود،که بگذارم و سر شار شوم از تمام رویاهای زنانه ام،از حس شکنندگی بکارتم...
هرزگی که گناه نیست،هست؟ من دلم می خواهد در اتاقی با نور سبز،بیایم کنار تخت خواب تو،لبهایم را که پر است از طعم بهشتی توت فرنگی،روی گونه های تب دارت بگذارم و از سر صبر و با لذت،بوسه ای غافلگیرانه نثارت کنم...
گاهی رویای هم آغوشی لذت بخش است،به خصوص در مورد انسان هایی چون تو که فاصله اش بیداد می کند....هرزگی که گناه نیست،هست؟
امشب می شوم فاحشه ای قرمز پوش،تنم را می فروشم به بهای یک دوستت دارم مجانی! و تقسیم می کنم طعم خوش توت فرنگی را با مردان هرزه ی این شهر کثیف....
پ.ن ١: و زخم های من همه از عشق است...از عشق...
پ.ن.٢:دلم از آن حرف هایی می خواهد که قند در دلم آب می کند،کسی از عشق روزهای جوانی ام نشانی دارد؟
پ.ن.٣:تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او...
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند...
تلخ است روزهای بعد از این....
امروز در بی حواسی سالن سینما ...
بی هوا عطرت را در سینه حبس کردم..
بوی همان عطر فرانسوی................................
کاش می توانست گریخت..کاش
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو ...
زن چشم هایش را ریز کرد و گفت:یک چراغ در قهوه ات افتاده،چراغش جادویی است،راهی که پیش رو داری انتهایش کاملا روشن است! و خندید...به گمانم چهار سال پیش بود،شاید هم پنج سال... چه فرقی می کند؟؟؟؟؟؟؟؟ روزهای از دست رفته ی عمر من بودند... تمام روزهایی که می شد بهتر از این باشد و نیست... دیگر نیست.....
چقدر دلم را خوش کرده بودم به چرت و پرت های ته فنجان طلایی هاسمیک... چقدر آخر همه ی مشاجرات و دلتنگی ها به حرف های ته فنجان فکر می کردم و روزهای بهتر را مجسم می کردم....
هوا سرد بود،تو با آن دخترک که بازویت را گرفته بود و خودش را به تو چسبانده بود،دست در دست قدم می زدی...روسپی بود دخترک...می شناختمش... و من مبهوت حرف های ته فنجان طلایی هاسمیک !!!!!!!
کاملا مشخص بود! چراغ جادویی! راهی روشن......!!!!!!!!!! هاسمیک کجاست که بیاید،راه روشن را ببیند،بخندد و بگوید چه آینده روشنی!!!!!!
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو...
که این یخ کرده را از بی کسی "ها "می کنم هر شب..
سهم مرا به باد سپردی و رد شدی....
صبح شده،از آن صبح هایی که دلت می خواهد تا ظهر توی تخت خواب بخوابی و هیچ نشنوی،نه صدای لرزش موبایل، نه صدای زنگ تلفن ،نه صدای بوق سرویس بچه ها....
امروز صبح که بیدار شدم خواستم بیایم بیرون، راهم را کج کنم و بیایم کنارت بنشینم و بگویم که خیلی تنهایی آزارم می دهد،خواستم بیایم کنارت و بگویم که دیگر مریم سالهای دور نیستم،که دیگر هیچ کدام از آن مریم های ساکت و صبور و ساده وچشم به راه و احمق نیستم...
خواستم بیایم کنارت بنشینم و بگویم که دیگر انگشت های کوچکت در دستهای بزرگم جا نمی شود،می خواستم بنشینم کنارت و انگشت بکشم روی غبار آیینه ی این سالها...
به این فکر می کردم که من چقدر ابلهم که کرکره های شمالی-جنوبی را دوست ندارم،کرکره های شرقی-غربی بهترند، چون می توانم دزدکی از لا به لایشان منتظر آمدن تو باشم که هیچ وقت نمی آیی!!
چقدر این کاناپه ی انگلیسی را تمیز نگه داشته ام تا وقتی می آیی کنارت بنشینم و قهوه های تلخ هاسمیک را با هم بخوریم، با شکر زیاد!!چقدر این فروشگاه عطر پرتو را دوست دارم، هر روز از کنار ویترینش رد می شوم ویاد تو می افتم که عاشق عطرهای فرانسوی اش بودی,بوی عطر هایت را هنوز هم در ریه هایم حفظ کرده ام....
ابلهانه است اما من هر روز رو به روی همان آیینه می ایستم،شال سبز همرنگ چشمم را روی سرم می اندازم و تصور می کنم که تو می آیی و باز هم از هارمونی رنگها، تعریف می کنی و من در درونم به وجد می آیم از تعاریفی که هیچ وقت تکرار نشد....
شاید هنوز هم بعد از رها کردن آن همه افکار احمقانه باز هم منتظر یک علامتم، از طرف تو! که بدانم می آیی! ابلهانه است، می دانم،این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم، خیلی ها را از add لیست موبایل و زندگی ام حذف کرده ام، خیلی های دیگر را هم باید حذف کنم...
این روزها کسی نیست که بفهمد من چقدر عصبی هستم و غمگین، تو هم دیر آمده ای نازنین، یادت که هست؟شادی میگفت: مسافری که دیر بر می گردد همان بهتر که هیچ وقت بر نگردد....تو اما هنوز هم پا سفت کرده ای و در سینه مانده ای....
من همیشه تو را از پشت میله های ممنوع دیده ام، انگار تو سیب بودی و من حوا !!!! باز هم به حوا که سیب را دزدید و بهشت را با تمام جرات بر خودش حرام کرد،من کجای این قصه ایستاده ام؟؟؟دیگر اعتراض هم نمی کنم،که اعتراض دل خوش می خواهد و زبان سرخ و سر سبز،که دیگر هیچ کدام را ندارم....
کلمات را گم کرده ام، تو هم آنقدر از کلمات دور بودی که برخی واژه ها در ذهن بیمارت سالها بود خوابیده بودند،دلم می خواست می گفتم از "عشق" شروع کن، که اولین کلمه خدا بود...برای شروعی دوباره، اما صورت مساله خیلی وقت است که پاک شده! دیگر نمی دانم داستان ما از کجا شروع و کجا تمام شد، از تمام آن چه "گذشت " چیزی نمانده ...جز خاطره هایی که لحظه هایم را آلوده می کنند! تنها همین..
سهم مرا به باد سپردی و رد شدی...
من هم دوباره سهم دل دیگران شدم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت...
اتفاقی نیافتاده بود،حس زنانه ام اما می دانست،حس زنانه!! همان که تو همیشه مسخره اش می کردی، حس زنانه همین است،داری قدم می زنی، یا نشسته ای و فیلم می بینی،یا روزنامه می خوانی، یا دوش می گیری که ناگهان می آید و تو می دانی...
مثل چراغی که کسی روشن کرده باشد و تو چیزی دیده باشی،تو چیزی دیده ای و دیگر کاریش نمی توان کرد،نا دیده اش می گرفتم،دلم می خواست حس زنانه ام یکبار،فقط یکبار،اشتباه کرده باشد،دروغ گفته باشد، اما نگفته بود....
و بعد همه ی این روزها آمد و گذشت،بی خط،بی صدا،بی نشان....منصفانه نبود،برای من یک توضیح سه کلمه ای کافی بود،استدلال عجیب و غریب و منطقی و طولانی نمی خواستم،من تنها به چند کلمه قانع بودم اما فقط سکوت بود...
طول کشید تا قلبم به این بی صدایی عادت کرد،طول کشید تا یاد گرفتم منتظر نباشم،طول کشید تا دیگر روزی هزار بار از خودم نپرسم اشتباه کار از کجا بود،طول کشید تا نیت تفالم به دیوان خواجه دیگر "تو" نباشی، طول کشید نازنین...
باید برایت چتری بخرم،چتری نه برای روزهای بارانی،چتری که تو را به یاد باران های نباریده بیاندازد........
عمری دگر بباید...
دروغ چرا؟هنوز هم پس از سالها چشمانم پی چیزی می گردد،پی خیال گمشده ای...تصویری...یادی...اهنگی..فکر می کنم به تمام فصل هایی که بی تو گذشتند و من مضحکانه ازکنارشان رد شدم و تنها لبخند زدم که یک سال دیگر هم به روزهای بی تو بودن اضافه شود، می نشینم و به جاهایی خیره می شوم که حالا خالی مانده اند، به عکس های این آلبوم کهنه،تو مثل یک مرد در فرودگاه،دسته گل دستت گرفته ای و من.... نگاهم غمگین لحظه های ناب آن روزهاست،روزهای معصوم هفت سالگی...
خیال پر کردن جای خالی تو را ندارم،دیگر نمی سازم، تنها ویران می کنم،دروغ چرا؟هنوز هم دلم پر می کشد برای یکی از آن تک لحظه ها...تک لحظه های عید آن سالهای دور که تنها به هوای تو ، به آن شهر بی پروانه می آمدم،تنها به هوای آن که کفش های صورتی بچه گانه ام را ،" تو " زودتر از همه ببینی! به هوای آن که سفره ی هفت سین آن سال ها دوباره تکرار شود و من یک بار برای همیشه،دوباره کنار تو بودن را حس کنم....
مهم نیست که نیستی،من اما چشمانم هنوز منتظر بارقه ای است،کور سویی،نشانه ای ...این جا اما حیاط خلوت زندگیست نازنین...کم عابر و بی صدا و کم حادثه...دروغ چرا؟ عشق که نباشد سطل های رنگ، روی دیوار زندگی می ماسند، بی آن که برقشان نگاهت را بگیراند،عشق که نباشد، روزگاری دیگر می خواهم تا شاد باشم و زندگی کنم، عشق که نباشد دنیا را می خواهم چه کار؟؟؟؟دروغ چرا؟؟؟
عمری دگربباید بعداز وفات مارا کین عمرطی نمودیم اندرامیدواری
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی...
این روزها دلم هوس کافه ی کوچک خواجه پطروس را کرده،هوس یک لیوان مسی آب جو و یک نخ marlboro، که بنشینم و ساعت ها دور از دغدغه ی این روزها تنها مست مست به تو فکر کنم.به این فکر کنم که کجای این شهر شلوغ،همبستر دخترک دیگری شده ای که دوباره بیایی و از همبستر شدنت برایم بگویی و با لهجه ی غلیظ ایتالیایی اندامش را تحسین کنی!!!
می دانی؟ فقط مست ها هستند که می توانند وجود خدا را حس کنند،فقط مست ها هستند که می توانند عاشق باشند و بی هیچ ترسی در مستی بگویند که عاشق که هستند.....فقط مست ها هستند که می توانند بلند بلند گریه کنند و فریاد بزنند و شکایت کنند از روزهایشان...فقط مست ها هستند....
کاش شرابی بود ومستی ای......کاش می شد فریاد زد، و من که بودنت را شک دارم دلم می خواهد مست شوم و خیال کنم که هستی...تنها خیال کنم...خیال...
سیگار...شراب و جام های پی در پی...صدای بیداد استاد شجریان و یاد تو تنها آرامش دهنده های این روزهای پاییزی اند،روزهایی که تنها باید عشق ها را دست در دست هم درخیابان دید، از کنارشان رد شد، بغض کرد ،حسرت خورد و رفت....
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی................................

